سلام
بازم من اومدم ولی این دفعه یه جور دیگه
یه بار دیگه من و تنهایی این دفعه دیگه
تنهای تنها میمونم
یادتون میاد گفتم ما ها همه یه وسیله
هستیم همه ما ها واسه هدایت هم از طرف
خدا هستیم رو این جریان من شک ندارم شما
ها هم شک نداشته باشین
البته ما ها همه جوونیم و جوون جماعت تا به
یه حرف خودش نرسه گفتن و خوندن تو گوشش
هیچ فایده ای نداره میشه حکایت میخ
پولادین و سنگ نرود میخ پولادین بر سنگ حالا
ما هی بکوبیم
بی فایده است چیزی که امروز مطرح تنهایی
منه نه هیچ چیز دیگه
کسی که اومده بود من رو از تنهایی
دربیاره فقط اومده بود من رو به یه سری
چیزا هدایت کنه و بره
من اینجوری برداشت میکنم
امیدوارم خودتم بیای و اینارو بخونی
دوستان من یه تجربه میخوام در اختیارتون
بذارم هیچ وقت به کسی دروغ نگین اینجاش
قشنگه
اگه گفتین هیچ وقت راستشو نگین که مجبور
نشین مثل الان من بشینید و با غم و اندوه
بگین و
بنویسین
همه ادم ها خوبن بدی هم دارن اگه یه کدوم
از اینا نبا شن هیچ کدوم اینا دیده نمیشه
نمیگم الامه دهرم ولی خوبی هام از بدی هام
بیشتره همه ادما تو دید اول با یه بدی
طرفی که
به قول خودشون دوست دارن ول میکنن و میرن
ولی کسایی هم که خطا میکنن با یه فرصت
دوباره میتونن خودشون رو درست کنن کسی
که رفتی
میتونستی اون یه بدی به ازای خوبی های
بیشترم ببخشی نه اینکه مرغ یه پا داره
در هر صورت بابت هر چیزه خوبی که بهم یاد
دادی ممنونم بازم میگم همه چیز به سن نیست
بلکه به عقل در مجموع باید دید هدف از
دوستی و انتظار از یه دوست توی دوستی چی هست
اینه که ادم رو به همه چیز توی دوستی
میرسونه در ثانی مگه ما باهم در مورد
نوع رفاقتمون حرف نزدیم؟
تو که قرار به رفتن از اینجا داشتی حالا
رفتن یا نرفتنت هم به من ارتباطی نداره
قرار بود من یه سنگ صبور و یه شنونده
واسه اروم شدن تو باشم غیر این بود خب
چرا نگفتی؟اگه
قراره این چیزارو من ندونم پس کی باید
بدونه ؟
در مجموع من هیچوقت کینه ای نبودم ونیستم
هروقت خواستی بیای در دل من بروت بازه
منم ولکنت نیستم
ساده به دست نیومدی که ساده بری
فعلا"
امشب ماه به زمین نزدیکتراست
گویی که میخواهدچیزی بگوید
یاشایدهم میخواهدچیزی بگوید
اری صدای نیلبکی سرتاسردشت رانوازش میکند
امشب گویی که روحم از کالبد جدا میشود
امشب حس عجبی دارد سرای من
به ماه خیره میشوم
او اشناتر از همیشه
نگاهم میکند و در سکوت پر هیاهویش
مراغرق میکند
همجاساکت
وبادعلف هارا موج زنان میرقصاند
امشب حتی قورباغه هاهم قور قور نمیکنند
و
جیرجیرک ها هم جیرجیر
همه ساکت و به دنبال صدا
میگردم و میگردم وصدا
نزدیک ونزدیک تر میشود دقت میکنم و
گوش میکنم
صدا نزدیک و نزدیکتر میشود
خوبترکه گوش میکنم میفهمم که صداازدرون سینه ام
میتراود
دقت میکنم و میبینم که ای وای مدت هاست که
صدای قلبم را نشنیده ام
و حالا میتراودومیتراود شاید بدین گونه کسی پیدا شود
تا به نوای غم انگیزش گوش کند
به نام ایزد منان
هرچه را یاد دارم از دوران زندگی ام
همین
تصویرهای ساکت وساکن می باشند
که
گاه گاهی در دل تنگی آنهارا نگاه
میکنم وخاطرات خوشی وناخوشی را به یاد
می اورم
آری این است زندگی من در این
در این دنیای بی ارزش
دل من دیر زمانی است که می
پندارد
دوستی!!!!
نیز گلی است مثل نیلوفرو
نازساقر
تردظریفی دارد بی گمان سنگدلی
است
آنکه روا میدارد٬جان این ساقه
نازک
را دانسته می آزارد
آن یار که عهدهای ستاری شکست
می رفت و مشت گرفت دامن
به دست
می گفت که بعد ها به خوابم بینی
پنداشت که بعدهای او
مرا خوابی هست؟!!!
شبی کنج میخانه گرفتم تیغ
بران بدستم
بگفتم خالقا یا رب تو فکر کردی
که من مستم
تو فرعون را خدا کردی
تو شیرین را زفرهادش جدا کردی
تو طفلان زیادی را زمادر ها
جدا کردی
سپس گفتی
مشو کافر مشو کافر
به ناگه کشیدم
تیغ بران
بر کف دستم بگفتم
خالقا یارب تو فکر کردی که من مستم
من ابله من نادان من
کودن نمیدانستم
چه می گفتم
تو بگذر زایرادم تو خود میدانی
که من مستم